X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

حس
آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم .نه با هر قیمتی زندگی کنیم.

 

سلام ! 

چند وقته نیستم دیگه نمی تونم بیام نت ولی به یاد همه ی دوستان هستم. 

 

 

عید غدیر برهمه شما دوستان مبارک.

[ شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ a ]

سلام  

یه مدتی بود نبودم .الانم دارم میرم.مشخص نیست کی برمیگردم ولی سعی میکنم هرجا که بودم و اگه زنده موندم بیامو سر بزنم. 

 

یه راننده بود که خاطرات جالبی تعریف میکرد.گفتم بنویسم شاید واسه شما هم جالب باشه. 

 

هوا خیلی سرد بود .چهله ی زمستون .خیلی خوابم گرفته .تصمیم گرفتم اولین مسجد سر راهم توقف کنم وبرم اونجا بخوابم.به اولین مسجد رسیدم توقف کردم رفتم داخل مسجد.هوا خیلی سرد بود رفتم کنار بخاری خودمو گرم کردم.خواب چشمامو گرفته بود.دیدم اون گوشه مسجد یه نفر خوابیده یک پتوی بزرگی هم رو خودش انداخته گفتم برم ازش اجازه بگیرم پیشش بخوابم .رفتم نزدیک صدا زدم جواب نداد.گفتم خوابش سنگینه بیدارش نکنم .کنارش خوابیدم یه کم از پتوش را هم روی خودم انداختم.اون شب خواب خوبی رفتم انگار صد سال بود خوابیده بودم. 

صبح زود دیدم تو مسجد سرو صدا میاد.صدای لااله الا الله ....... پتو را از سرم کشیدم دیدم یه عده از مردم با تعجب منو نگاه کردند.اول ترسیدن رفتند عقب بعد همه زدن زیر گریه.ازجام بلند شدم گفتم چی شده. خودم هم ترسیده بودم .یکی از پیر مردا گفت :اونی که پیشش خوابیده بودی 

مرده بود.ما گذاشته بودیمش تومسجد تا فردا ببریمش غسل بدیم وخاکش کنیم. 

همون جا خشکم زد. 

.. 

خب انتظار نداشته باشید چیزی بنویسم.خشکش زده بود. 

ولی بعد از مدتی حالش خوب شد .ماشینو سوار شدو رفت وتصمیم گرفت دیگه توهیچ مسجدی نخوابد. 

 

 پند ونتیجه: 

همیشه کاری میخوای بکنی از طرف اجازه بگیر. 

همیشه پتو دنبال خودت داشته باش. 

بهتر ه توماشین بخوابی. 

از دید دیگه میتوان گفت: 

کسی حاضر نبوده پیش اون بنده خدا بخوابد.خدا یه نفرو مامور کرده بره پیشش بخوابه. 

 

 

 

[ سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ a ]

تا میام  میرم سروقت صندوق پستی .................. ولی میبینم بازم خالیه. 

نامه ای که منتظرشم هنوز نرسیده.............یعنی میشه ................

 تا کی باید صبر کنم..............

[ جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ a ]

 

 امروز زدم تو فاز عرفانی. 

از امتحانات دانشگاه که بگذریم میرسیم به امتحانات الهی ....میدونید روزانه چه امتحانات سختی خدا ازمون  

 می گیرد. 

 

خدایا اجازه میدی ورقمو بدم.... 

میدونم وقت امتحانم تموم نشده.ولی... دیگه خسته شدم.دیگه نمیتونم. 

 

این واسه اون وقتیه که وسط راه کم میاری

[ یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ a ]

 

خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

آخ که چقدر سخته حس کنم اینجا نیست 

اما نبینم جز یه عالمه تنهایی 

آخ که چقد تلخه رها شدن بی تو  

بسوزیو هیچ کس نبینه تنهایی تو  

خدا واسم بسته بگوتموم میشه 

فقط تو میدونی که تو دلم آتیشه 

بزار تا اشکامو چشای بیدارم  

بگه چراهرشب سر رو شونت میزارم 

 

اینجا دیگه دارم می پوسم  

تنها نگو نداری دوسم 

دنیا دیگه واسم تاریکه 

گرمات رو گونه هام نزدیکه 

  

خدا بگو با من همیشه میمونی 

جدا نمیشیم ما دیگه به این آسونی 

زندگی دور از تو اونی که میخوام نیست  

هیچکی تواین دنیا شبیه رویا هام نیست  

 

از آدما خستم از همه چی سیرم  

بی توهمین روزااز قصه ها می میرم 

تلخی دردامو فقط تو میفهمی  

که منو هر لحظه میکشه با بی رحمی  

 

 

اینجا دیگه دارم میپوسم  

تنها نگو نداری دوسم 

دنیا دیگه واسم تاریکه 

گرمات رو گونه هام نزدیکه 

 

اینم موسیقی همین شعر

[ جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ a ]

 

 

 

انتظار روزی به پایان می رسد. 

 

این حرفیه که تموم بزرگترها بهمون میزنند.اما حیف که صبر ما خیلی کمه.همیشه عجله میکنیم. 

اینم که شنیدیدمیگن ::»»عجله کار شیطونه.یعنی شیطون دوست داره شما عجله کنید وبه نتیجه نرسیدبشینه سیر بهتون بخنده

دیدید یه موقع یه نفر بهتون میگه ازت انتظار نداشتم این انتظار با اون انتظار فق میکنه.این اتنظار داشتنه اون انتظار کشیدنه.دیگه دارم هزیون میگم نه..... ولش کن 

 

این آهنگو خیلی دوست دارم.  

 

گفتم بیام یه چیزی بنویسم.با این که حوصله نوشتن ندارم.      

فقط منتظرم پنجم برسه............. 

 

[ دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ a ]

 


هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهاییت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


Gift
I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak
if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

[ چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ a ]

1 2 3 4 5 ... 22 >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 50532

ایران رمان