X
تبلیغات
رایتل

حس
آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم .نه با هر قیمتی زندگی کنیم.

سلام خدمت دوستان.  

 

بچه که بودم انشاء های خوبی مینوشتم الان نمیدونم چرا نمیتونم .تصمیم گرفتم هر چی تو ذهنم میاد بنویسم تا دوباره دستم راه بیافتد.

 

دیروز با یک شرکت کامپیوتری جلسه داشتیم. (منو شریکم)تو را ه رفتن بودیم  مدیر شرکت تماس گرفت  جلسه با نیم ساعت تاخیر شروع میشه.ما تصمیم گرفتیم  توی این فاصله بریم بازار و یه چرخی تو بازار بزنیم . تو طبقات بازار داشتیم جنسها رو میدیدیم و قیمت می گرفتیم که وارد یک فرو شگاه شدیم .تا وارد فروشگاه شدیم چشمم به یکی از دوستای قدیمیم خورد که توی اون فروشگاه  مشغول کار بود.چند وقتی بود ندیده بودمش و ازش خبر نداشتم.البته کوتاهی از خودش بود چون جواب گوشیشو نمیداد.یه  سلام و علیک کوتاهی با هم کردیم .زیاد فرصت نداشتیم با هم صحبت کنیم.فقط خوشحال بودم که بعد از چند وقت همو دیدیم . 

هنوز بهش نگفتم ولی یه حسی دارم که سرنوشت ما دو تا یه جورایی بهم گره خورده.  حالا چه جوری و کجا خدا میدونه.( فقط میدونم حسم بعضی وقتها خیلی قوی عمل میکنه)   

یکی از بزرگان میگه :در دوستی درنگ کن، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش.   

خلاصه رفتیم و چند تا قرار داد با شرکت تنظیم کردیم ویک سری خرید انجام دادیم و برگشتیم.  

 

 دیگه چیزی یادم نمیاد .شاید بعدا یادم بیاد دوباره اضافه کنم.

 

                          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                 

 

 

                                       

[ پنج‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ a ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 50863

ایران رمان