X
تبلیغات
رایتل

حس
آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم .نه با هر قیمتی زندگی کنیم.

 

 ماجرا های باورنکردنی 

دیروز تو اتوبوس یه بچه ها که آخر خالی بند ها بود. داستان جالبی تعریف کرد واستون بگم حال کنید.............  

میگفت پدرم راننده کامیونه.یه روز که بار زده بود بره طرفا مازندران و اون اطراف من هم باهاش رفتم. 

تو جنگل که داشتیم می رفتیم یه دفعه یه دونه خرس دیدیم که داره واسه ما دست تکون میده. 

ماشینو زدیم کنارو رفتیم نزدیک.دیدیم یه تکه چوب رفته تو دستش.وداره ناله میکنه.... من وپدرم رفتیم جلو که کمکش کنیم ...............(من:اینجاست که حس حیوان دوستیشون گل کرده بود).......پدرم چوب‌ااااا از دستش در آوردو رفتیم . واسه برگشتن  دوباره از همون مسیر اومدیم.دیدیم خرسه دوباره داره دست تکون میده .رفتیم سراغش .... اینجاش باحاله................خرسه یه دبه عسل بهمون داد. بخاطر اینکه چوب رااز پاش در اورده بودیم . ما با یه دبه عسل برگشتیم خونه.

 

شمابگید این ماجرا واقعی بود یانه!!!!!!!!!!!!!! 

 

[ یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 08:26 ق.ظ ] [ a ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 50869

ایران رمان