سلام!
یه داستان آموزنده دیگه ..............................
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست! "
هیچ کس نمی تواند خدا را برای دیگران توصیف کند. زیرا به محض اینکه توانست خدای خویش را وصف کند، دیگر او خدا نبوده، بلکه مثل من و شماست.
خدا را باور کنید، برای اینکه به چنین باوری محتاجید.
خاموش باشیم، زیرا در آن زمان است که صدای نجوای خدا را خواهیم شنید.
جوری دعا کن که انگار همه چیز به خدا وابسته است و جوری کار کن که انگار همه چیز به تو وابسته است.
به خدا تکیه کن و یقین داشته باش که زیر سایه خدا دوستان زیادی پیدا می کنی.
تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.
اگه خدا تو رو لبه ی پرتگاه برد بهش اعتماد کن؛ یا تو رو از پشت می گیره، یا بهت قدرت پرواز می ده.
متشکرم
تامل برانگیز بود برای من سست ایمان
اما در حکمت خدا شکی ندارم
شک نکن.
این جمله ی آخری خییییییلی زیبا بود!
محشر بود
آقا چی شده زدی تو نخ داستان آموزنده؟
اما بازم خوبه
موفق باشی
ممنون
با اینکه قبلا خونده بودم ولی بازم کار خودشو کرد.تاثیرگذار بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱خیییییییییییییلی احساساتی!!
خوشحال میشم وقتی می فهمم مطلبی که گذاشتم روی افراد تاثیر میزاره.
ممنون که سر زدید!
علی جان مدت ها بود از خدا گله داشتم و ازش دور شده بودم.. خیلیییییییییییییییییی وقت بودم دلم اینجوری نلرزیده بود... مرسی که یه تلنگر بهم زدی
قابل نداشت!
ممنون که سر زدید.
دیگه چه خبر
سلامتی بر و بچ وبلاگ!