X
تبلیغات
رایتل

حس
آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم .نه با هر قیمتی زندگی کنیم.

سلام  

یه مدتی بود نبودم .الانم دارم میرم.مشخص نیست کی برمیگردم ولی سعی میکنم هرجا که بودم و اگه زنده موندم بیامو سر بزنم. 

 

یه راننده بود که خاطرات جالبی تعریف میکرد.گفتم بنویسم شاید واسه شما هم جالب باشه. 

 

هوا خیلی سرد بود .چهله ی زمستون .خیلی خوابم گرفته .تصمیم گرفتم اولین مسجد سر راهم توقف کنم وبرم اونجا بخوابم.به اولین مسجد رسیدم توقف کردم رفتم داخل مسجد.هوا خیلی سرد بود رفتم کنار بخاری خودمو گرم کردم.خواب چشمامو گرفته بود.دیدم اون گوشه مسجد یه نفر خوابیده یک پتوی بزرگی هم رو خودش انداخته گفتم برم ازش اجازه بگیرم پیشش بخوابم .رفتم نزدیک صدا زدم جواب نداد.گفتم خوابش سنگینه بیدارش نکنم .کنارش خوابیدم یه کم از پتوش را هم روی خودم انداختم.اون شب خواب خوبی رفتم انگار صد سال بود خوابیده بودم. 

صبح زود دیدم تو مسجد سرو صدا میاد.صدای لااله الا الله ....... پتو را از سرم کشیدم دیدم یه عده از مردم با تعجب منو نگاه کردند.اول ترسیدن رفتند عقب بعد همه زدن زیر گریه.ازجام بلند شدم گفتم چی شده. خودم هم ترسیده بودم .یکی از پیر مردا گفت :اونی که پیشش خوابیده بودی 

مرده بود.ما گذاشته بودیمش تومسجد تا فردا ببریمش غسل بدیم وخاکش کنیم. 

همون جا خشکم زد. 

.. 

خب انتظار نداشته باشید چیزی بنویسم.خشکش زده بود. 

ولی بعد از مدتی حالش خوب شد .ماشینو سوار شدو رفت وتصمیم گرفت دیگه توهیچ مسجدی نخوابد. 

 

 پند ونتیجه: 

همیشه کاری میخوای بکنی از طرف اجازه بگیر. 

همیشه پتو دنبال خودت داشته باش. 

بهتر ه توماشین بخوابی. 

از دید دیگه میتوان گفت: 

کسی حاضر نبوده پیش اون بنده خدا بخوابد.خدا یه نفرو مامور کرده بره پیشش بخوابه. 

 

 

 

[ سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ a ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 50855

ایران رمان