X
تبلیغات
رایتل

حس
آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم .نه با هر قیمتی زندگی کنیم.

بعد از ظهری که از دانشگاه بر میگشتم .از توچهار باغ .................. 

داشتم واسه خودم قدم میزدم هرچقدر جلوتر میرفتم صدا بهم نزدیک تر میشد.از دور صدای سنج ودوهول می اومد دیدم یه غافله ای درست کردند واسه شهادت حضرت زهرا............... 

چقدر قشنگ همه ی اون چیزایی که توروضه واسمون می گفتند..........توی یه گاری افراد شورای ثقیفه بودند که داشتندشادی میکردند.......مجلس بزم وشراب.........پشت سرشون یه عده بودن شمشیر .نیزه وکمان به دست داشتند.............که دست یه نفرو با طناب بسته بودن(مثال امام علی(ع))چندین نفر اونا از اطراف گرفته بودند .تازیانه میزدند و اونا میکشیدند ومیبردند...........ویه خانم مانند حضرت زهرا به دنبال علی ...دست به پهلو به زمین میخورد... وتازیانه میزدند........ 

پشت سر اونا یه گاری دیگه بود که چند تا بچه گریه می کردند..........مادر مادر........ می گفتند.یه در نیمه سوخته......... 

 

دیگه نمی تونم چیزی بنویسم .....چه صحنه هایی.....تو اون لحظه اشک توچشمام جمع شد..........نمیدونم چی بگم.. 

 

 

شهادت حضرت زهرا (س)رابه تمام شیعیان مخصوصا مهدی صاحب الزمان تسلیت عرض مینمایم. 

 

 

  

 

 

 

این هم یه مناجات که تیکه اولش رو خیلی دوس دارم. 

 

 

 

[ سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ a ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 50930

ایران رمان